امروز از اون روزهایی که برگشتم به تنظیم کارخانه !
دیروز خونه رو مرتب کردم و بعد اخر شب هر چی ظرف شسته بودم برگرداندم سر جاش و کوسن ها رو مرتب کردم و کلا خونه ی دسته گلی دارم ! دیروز هم امدم نهار درست کنم تنبلیم امد گاز تمیزم را کثیف کنم به تنبلانه ترین شیوه ی دنیا عدس پلو پختم ! اما از قبل گوشت و پیاز یکی کرده بودم و سیب زمینی خرد کرده بود و این یعنی نهار دارم و فقط حوالی یک ربع سه باید سرخش کنم .
برای درس های فردا هم فیلم ضبط کردم و دارم ...یعنی از اون روزهایی که ثانیه شماری میکنم کلاس امروز زودتر تموم بشه ! الان به بچه ها دیکته گفتم و متاسفانه این بخش خیلی پر کار هست چون تصحیح دیکته ها ساده نیست - اما در کل دیکته که بگذره چهارتا فیلم ریاضی دارم و بعد هم کلاس خاصی نیست .
قشنگ صبح که ساعت زنگ زدم مشغول فحش دادن به خودم برای اینکه باید بیدار بشم بودم ! واقعا خوابم می امد ! خیلی خیلی خیلی ! بعد نیگا کردم دیدم ده تا از بچه ها هم نیستن ...یه لحظه شیطون امد تو جلدم که از فردا بگم همه صبح با یه ویس حضور بزنند ! اما بعد دلم نیامد ...من ه ادم بزرگ برایم سخته از تخت نرمم بیرون بیام انها که شش ساله هستن . به نظرم ادم های جدی و سخت گیر خیلی شجاع اند .
الانم یه چایی دم کردم با بیسکویت بخورم تا کم کم جوجه ها دیکته هاشون رو بفرستن .
برام فیلم می فرستن و نشانه ی جدید رو تدریس می کنند ...وای دلم براشون غش میکنه ! الانم یه اهنگ باحال و شاد گذاشته بودم بعد یادم افتاد شهادت حضرت ام البنین هست قطع اش کردم .دیشب قبل خواب برای حضرت عبد العظیم و حضرت ام البنین قران خواندم .
داخل خوابم به بچگی رفتم ...جایی که بچه بود و نورهای یه شهر دیگه از باغ باباجون پیدا بود . عادت داشتم شب که میشد و چراغ ها خاموش میشد یه مدت می شستم و نور ها رو میدیدم ...یادم بابا بزرگم دم صبح حدود سه شب عادت داشت همیشه بره قدم بزنه گاهی من و بابام هم نصف شب می رفتیم یه اون ساعت توی دشت بودن یه حال دیگه داره
خدا بیامرز پدربزرگم ...مرد قوی ایی بود ...نترس و شجاع ...جاش بهشت باشه
برم دیکته هاشون رسید صحیح کنم و یه چایی بخورم !








