به خودم اجازه میدهم بعد از کلاسم یه صبحانه خوشمزه بخورم البته ساعت دوازده دیگه صبحانه نیست اما هرچی هست دوست دارم . بخصوص اگر بیسکویت و چای باشه ...بعد از تدریس های سنگینم هم همین طوری یه پوفیلای چیزی درست میکنم ...
دلم نمیخواهد تپل بشم امادارم میشم
دایم داخل خونه ام و بی فعالیت بعد از کلاس هم انیقدر خسته ام که نمیتوانم ورزش کنم ...اگر هم بخواهم شروع کنم بعدش ولش میکنم و بد از بدتر میشه ...
خونه رو هم فقط سمبل میکنم . امیدوارم زودتر از اینجا برم .
نهار از دیروز مانده یه ساندویچ کنارش درست میکنم .
امید به زندگیم زیر صفره ...وقتی من اینطوریم یا همه اینقدر نا امید اند !؟ حس میکنم همین الان بهترین اتفاق دنیا برام دیدن فرشته ی مرگ هست به شرطی که تو یه جهنم بدتر از این نیفتم ...انقدر خسته و نا امیدم که دلم یه کما ی طولانی میخواهد ...یه تمام شد ...حتی خوشحالم که مادر نیستم چون شاید اون وقت مجبور بودم ادامه بدهم اما هیچ فایده ایی نداره ...
بعصی وقتا فکر میکنم نوزاد دو کیلویی سال 70 نارس و بدون اشتیاق اطرافیانش برای تولدش اصلا برای چی جنگید !؟ بدون اون امکانات چطوری زنده ماند !؟ با خودم می گم چطوری بود !؟ چند سلول که نفس میکشید و یه گوشه گذاشتنش تا ببینم موفق میشه زنده بمونه و اون ماند ؟! اصلا برای چی ماند ...
من بی تو توی این دنیا چه غلطی میکنم ؟








