روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

ماه هایی که هیچ برنامه ریزی ذهنی نداریم و ماه به سر می رسه خوبم ...روزهای دوره ام عادی ه و همه چیز و همون طور هست که باید ...

ماه هایی که برنامه می ریزیم ...ماه هایی که امیدوارم ...روزهای دوره ام جهنمه ...درد دارم و کسلم ...از اینکه چرا باید این خونریزی رو تحمل کنم شاکی ام ...بهانه گیرم  و به شدت کم حرف ...دوست دارم یه گوشه کز کنم و بشم گرگ تنها ...   

اوایل دوست داشتم در موردش حرف بزنم اما از اون باری که پشت میز تحریرم زدم زیر گریه ...راستی اون روز چقدر از من دوره و چقدر لحظه هایی که اینطوری خوردم رو خالی کنم کم هستن ...راستی یادمه اون روز رضا قول داد تا دی ماه مادر شدم ... مهم نیست ...مهم اینکه ... از اون روز نه در طول ماه به زبان اوردم که چقدر امیدوارم و نه وقتی دریای خون رو می بینم به زبان می رم که چقدر نا امیدم فقط یه ماده گرگ تنها میشم که با پتوی نازک دور بدنش کز کرده کنار بخاری ...ماگ اش رو گذاشته روی بخاری و کتاب میخوانه و حوصله ی خودش رو هم نداره ...یکی که درد داره و دوست نداره زنده باشه  ...این طور وقتا سعی میکنم خودم رو سرپا نگه دارم 

با خودم فکر میکنم انقدرم محال نیست ....با خودم میگم هرچیزی به وقتش میشه ...با خودم میگم شد شد ...نشد نشد ...

با خودم میگم ....این نیز بگذرد 

با خودم می گم تا حالا چندتا امتحان این مدلی رو پشت سر گذاشتی !؟

با خودم می گم صبور باش 

با خودم می گم بلاخره میشه 

فقط مساله اینکه توی سکوت با خدا قهر میکنم و هیچی نمیگم ... من که اغلب ذکر میگم ...این روزها ساکت میشم ....موقعه دم گذاشتن برنج ایه الکرسی نمی خوانم و موقعه شستن ظرفها تسبحات اربعه نمیگم ... سکوت میکنم ...فقط سکوت و حس میکنم دور و دور تر میشم ...

گاهی فکر میکنم اصلا چرا میخواهم مادر بشم ؟

 

جمعه دهم دی ۱۴۰۰ ۱۱:۵۷ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو