امروز چقدر دلم هوای مادری رو کرده ...
گفتم یه گنجشک هست که هر روز می اد پشت پنجره ...مثل مه نگاره ...شیرین و شیطون ...نگاهش میکنم و می گم کاش زندگیش توی قفس تموم نمیشد ...
عصری هوس شعله زرد کردم ...نمک ریختم داخلش و متوسل شدم به حضرت رقیه برای مادر شدن ...
چقدر دلم میخواست منم مثل بالایی یه بچه داشته باشم ...یه دختر کوچولو ...همین قدر شیرین ...
کاش سال دیگه که اینو میخوانم بیام و بنویسم مادر شدم ...باورت میشه مادر شدم !؟
چقدر امروز بغض دارم ...یه متن برای سردار داخل کلاسم نوشتم و بعد یه دل سیر گریه کردم که چرا دیگه نداریمش ...بعد شله زرد پختم وگریه کردم ...بعد متوسل شدم گریه کردم ...چقدر مادری رو میخواهم و چقدر ندارمش ...چقدر حیف ...
دوشنبه ششم دی ۱۴۰۰ ۶:۳۱ ب.ظ ...








