یکی از مادرهام بی سواده ...نیمه ی ابان یه روز با بغض امد و گفت خانم من سواد ندارم اصلا نمی فهمم شما از کلاس و بچه ها چی میخواهید ...
گاهی که متن می نویسم و از بچه ها چیزی میخواهم میرم خصوصی این خانم و براش ویس میگذارم و میگم ...
امروز صبح برام پیام گذاشته سر سجاده ی نمازم دارم دعاتون میکنم هرچی از خدا میخواهید به شما بده !
به ساعت نگاه کردم 6 بود .
توی دلم گفتم چی میخواهم !؟
یه بچه ...
یه دونه فسقلی ...
یکی که تو وجودم رشد کنه همین ...فقط همین !
دوشنبه ششم دی ۱۴۰۰ ۱:۳۵ ب.ظ ...








