سه روز عقب انداختم و امروزشد روز چهارم ...ایا تست می گذارم ؟! نه ...چون میدونم فایده ایی نداره ...چون میدونم مادر نشدم ...مثل ماه های پیش و ماه های پیش و پیش و اینده ...
میخواهم بگم از اون روزی که پشت میز تحریرم زدم زیر گریه و بلند بلند گریه کردم چون اون دریای خون رو دیده بودم دیگه بعدش برام مهم نبود ....مهم نبود چی میشه ...من این حس شدید خواستن یک چیزی رو از دست دادم و بدست اوردنش دیگه انقدر برام ارزش نداره
دروغ میگم ...انکار میکنم ...همین الان و همین لحظه تنها چیزی که می خواهم یه بچه است ...انقدر که بعد از روزهای طلاییم حاضرم از نفس تنگی بمیرم اما اسپری نزنم ...تا مبادا براش ضرر داشته باشه و هر بار می دونم سراب و هر بار می دونم این سراب یه باتلاق ه که منو قورت میده اما می خواهمش ...
اما مدل خواستنم فرق داره ...امیدم مُرده ...فقط یه خواست است ...
اما این حس ...این تصور ...
حس خدا چیه وقتی یه بنده اش چیزی رو تا این حد می خواهد اونکه صلاحش رو بهتر می دونه ...فکر کنم خدایی خیلی سخت باشه ...وگرنه کی میتوانه اشک های یه زن رو که پشت کابینت اشپزخانه اش قایم شده رو ببینه و سکوت کنه ....
شب اولی که مه نگار رو از دست دادم رفتم توی اشپزخانه ...ظرف ابتنی ایش رو دیدم و همان جا توی خودم موچاله شدم و اینقدر بی صدا گریه کردم که بعد با صدای خفگی ایم از سرفه رضا هوشیار شد ...من سراسر حس مادری بودم و هستم و هر بار چیزی اون رو از من گرفته ...نگاه ادما وقتی پسر کوچیکه سرش رو روی پاهام می گذاشت و با نوازش من می خوابید اما من مجرد بودم ...حس عمیق مادر خواهرم به پسرهاش و اینکه همیشه حس کرده عشق من به انها مادریش رو کم میکنه ....مه نگار و اون تخم های جهنمی ایش ...حالا هم این دریا های خون هربار ...هر ماه ....
اگر مادر هستید باید به شما بگم ...شما خوشبختید که با این خلع من زندگی نمی کنید چون من هربار که این روزها میرسه و این موضوع - این زخم تازه میشه - به خودم توی اینه نگاه میکنم و هر بار چیزی درونم تغییر کرده و اونم یه لایه زخم روی زخم قبلی ه ...








