روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو

روز نوشت های یک مامان تازه کار که سعی می کنه مادر خوبی باشه :)

کل امروز به چی گذشت ؟ به خوابیدن ...

چرا ؟

بدنم به شدت بهش نیاز داشت . باز اویشن دم کردم ...این ضعف و بی حالی از کجا پیداش شد ؟امروز باید تاب اوری می خواندم اما صبح ساعت یازده و نیم کلاسم که تموم شد به زور از تخت بیرون امدم ...بیست صفحه خواندم و بعد نهار رو درست کردم ...به زور خودم رو مجبور کردم یکم به خودم برسم و ارایش کنم ...دو هفته بود حتی رژ نزده بودم ...اما بعد از نهار دوباره شیرجه زدم توی تخت ...خوابیدم تا هشت شب ...الان نمازم رو خواندم و حس ندارم دستم رو تکون بدهم ...یه جوری بدنم درد میکنه انگار تریلی از روم رد شده ...سرفه ندارم اما یکم تب و گلو درد هست .

این میزان مکرر ضعیف گرفتن کرونا نمی توانه واقعی باشه ...شاید باید برم دکتر و بفهمم چرا اون گلبول های سفید لعنتی اینقدر پایین بودن . خوشبختانه محل کار جدیدم تا درمانگاه خیلی نزدیک هم هستن و من میتوانم هربار سریع خودم رو برسونم انجا ...هفته ی دیگه که به امید خدا رفتم میرم و میخواهم برام ازمایش بنویسن ...امروز همکار مهربونم زنگ زد که چه کردی این مدت به اون گفتم چکارها کردم ...گفت بیست و دوم بیا کلاسا رو تزیین کنیم گفتم به روی چشم . گفت اما این مدت تمرکزت رو بگذار روی درس ات ...اگر بتوانم روزی یک ساعت وقت بگذارم و این یک ساعت ریاضی و فارسی و علوم رو با ایکس رکورد بگیرم فکر کنم برنامه ی مهرماه رو بستم و این طوری ده روز منتها اخر سال رو می توانم تمرکزم رو بگذارم روی حرف نشانه دار که به مراتب سخت تره ...دعا کنید بهتر بشم ...

از طرف محل کار رضا پیام امد که بیام و منم واکسینه بشم ...هفته ی اینده هم مدرسه برام نوبت گرفته ! باشه رفقا ...باشه افتخار میدهم و واکسن میزنم ! اینطوری برای عید هنوز دوز بوستر م رو نزدم اما بهتر از هیچی هست ...

خواهرم هم این هفته از سمت محل کار همسرش میزنه ...

اون بزنه خیالم راحت تر از خودمه ...من بمیرم فقط یه لیلی از این دنیا کم شده ...اون مادر دوتا بچه است ...

تمام رویاهامون درحال فروپاشی ه ...تی وی و ماشین ظرف شویی و حتی کابینت ها ...چرا قیمت خونه اینطوری بالا رفته ؟ احساس نا امیدی مطلق دارم ....هنوز از خانواده ی رضا کسی نمی دونه معلم شدم و نمی خواهم هم بدانند ...شاید هیچ وقت نخواهم بدانند ...عمه ها و خاله ها ...هیچ کسی ...هیچ لزومی نداره بدانند ...

خداکنه تا اخر شب بتوانم سی صفحه ی دیگه تاب اوری رو دقیق بخوانم حداقل فردا یکم کارم سبک باشه ...من می توانم ...میدونم !

سه شنبه نهم شهریور ۱۴۰۰ ۹:۱۴ ب.ظ ...

دریافت کد آمارگیر سایت

آمارگیر وبلاگ

© روز نوشت های درخت سرو  و جوانه کوچولو