یه استادی داشتیم که جوهر بود ...باید از سوال می پرسیدی تا می فهمیدی چقدر مفاهیم رو درک کرده من یه بار پرسیدم توی مکانیزم های دفاعی خیال بافی یعنی چی ؟ گفت یعنی یک دفعه می ری توی فکر ...توی اتوبوس هستی اما به فکر مهمانی هفته ی بعد هستی ...
دارم از این مکانیزم دفاعی استفاده میکنم ...یه روز شلوغ داشتم و نیاز دارم خوب استراحت کنم چون فردا باید حدود 6 ساعت درس بخوانم اما دایم میرم و صفحه ی ریاضی بچه ها رو باز میکنم و می گم خدایا من چطوری به اینها یاد بدهم ؟ با چه زبانی یاد بدهم ؟ چطور بگم ؟این بچه ها امانت اند دستم ...این بچه ها امانت اند ...باورکنید دارم اشک میریزم و می نویسم ....خدایا کمکم کن ...خدایا خیلی کمکم کن ...خدایا ترسیدم ...خدایای من چکار کنم ...
چطوری از چهارچوب های گروه عبور نکنم اما یادشون بدهم ؟! من میخواهم دلسوز باشم ...می خواهم سی تا عاقبت بخیری برای خودم بخرم نه سی تا جهنم ...می خواهم یادشون بدهم ...میخواهم سهم خودم رو ادا کنم ...
الان به خودم گفتم قرار شد تکالیف هماهنگ باشه تمرینات که نه ؟! اینقدر براشون تمرین حل میکنم و فیلم میگیرم که خیالم راحته راحت باشه . یکم دیگه ...دی که تموم بشه سر من خلوت شده و همزمان درس انها سخت ....از اون زمان شروع میکنم . هر روز می پرسم . هر روز تمرین می خواهم ...
وحشت زده شدم ...وحشت زده .
دارم LP گوش میدهم ...چقدر زیبا سوت میزنه ...چقدر به سلول به سلول خسته ام می شینه !
فردا باید خونه رو تمیز کردم و هر قدر می توانم مطالعات بخوانم تا این غول مطالعات جمع کنه از برنامه ام بره - سه روز هم فارسی و سه روز هم باقی اون سه درس - خدای مهربون کمکم کنه ...جدی جدی کمکم کنه !








