سومین ماهگرد خانم کوچولو
دو روز پیش من وسط خونه تکونی بودم اونم از نوع این چه بلایی بود بر سرم امد ...یعنی به خودم امدم که غلط کردم اما فایده نداشت ...یک دفعه کل اتاق هانا خانم ریخته شد وسط پذیرایی تا من کف اتاق رو ضد عفونی کنم و لباس شویی داشت می گفت من غلط کردم امدم خونه ی شما و بابا ولم کن ...و هانا جونم هم رها شده وسط خونه دقیقه ای یک بار فقط نگاهش میکردم ببینم خوبه یا نه ...رضا رو فرستادم شامپو فرش بخره چون موافقت نکرد فعلا مبل ها رو عوض کنیم ...یک دفعه دیدم با یه کیک خیلی بزرگ امد !
گفتم این چیه ؟!
گفت میخواهی ماهگرد هانا رو عکاسی کنی عکس ها قشنگ بشن .
اخه قبلش من برای اینکه حواس هانا رو پرت کنم با دخترم حرف میزدم می گفتم تو عکاسی این ماه چی تنت کنم ...با چی برات عدد سه رو درست کنم ...نگو شنیده بودم و یادش بود که عکاسی دوماهگی بچه ام رو خراب کرده چون بیرون بود من زنگ زدم که کیک بخر بیار عکاسی دارم میکنم گفت من از دانشگاه امدم پکرم ولم کن ...مقاله ام رد شده ...منم هوا سرد بود نمیشد هانا رو با خودم ببرم بچه ام بدون کیک دوماهگی رو عکس گرفتم و عکس دوتایی هم نگرفتیم ...دیگه انگار توی دلش مانده بود .
گفتم با کیک ده نفره ؟
گفت خوب نهار بپز مامانت اینها رو هم دعوت کن ...
کفتم یه نگاه به خونه کردی ؟!
اما بعد دیدم حیفست ...کیک به این بزرگی ...دیگه به مامانم و خواهرم زنگ زدم و سریع دعوت گرفتم و همون اول گفتم مهمونی ساده است ...دیگه تا ساعت شش عصر تند تند هرچی بود روی بخاری خشک کردم ...یعنی پنجره ها باز بود و بخاری روشن :/ و با سرعت نور خونه رو دسته ی گل کردم و میوه و مرغ خرید شستم و سالاد درست کردم و گفتم بهتر حالا که سیزده به در پسرها بخاطر هانا خراب شده اینطوری جبران بشه براشون
دیروز هم صبح بیدار شدم تند تند مرغ ها رو سرخ کردم وتوی این فاصله هانا خانم رو اماده کردم یه دامن تور توری داره اونو تنش کردم و عکس ها رو توی نور روز گرفتم البته با حضور رضا خیلی سخته ...چون تا هانا نق میزنه میگه ولش کن ...عکس گرفتی دیگه ...بچه خسته شد ...
عصر هم با خانواده ها میز چیدم - وسایل رو که از یخچال در میاوردم پسرها می گفتن اوه خاله برای دختر جونش چه کار کرده ! اما در کل با هم عکس گرفتیم ...
دوباره رضا نق میزد که بچه ام کلافه شد ...
دیگه تا عکس ها تمام شد با سرعت نور خواهرم بردش پوشکش رو عوض کرد و لباس راحت تنش کرد و منم تندی شیر درست کردم و هانا خورد ...
و بدین سان توانستم سه ماهگیش رو هم ثبت کنم اما ...دلم هنوز پیش دوماهگی بچه ام هست ...
فعلا هم خانم کوچولو پسرفت خواب و شیر رو با هم داره ...بکشم خودم رو چهار ساعت یک بار 90 تا شیر بخواهد و شب هم یازده می خوابه و هشت بیدار و سرحاله ...اما من هنوز خوابم می اید و خسته ام ...
امروز هم خونه تمیز داریم و نهار هم مایه ماکارونی دارم می گذارم و تمامممم ...
قرار شد سیزده رو توی اردیبهشت به در کنیم ...دیروز پسر بزرگه خیلی عکس های خوبی از هانا گرفت تشکر که کردم گفت به جاش بعدا برام سالاد ماکارونی درست کن ...
گفتم بخدا می دونستم باید برای نهار امروزت درست کنم اما وقت نداشتم می خواستم براتون پیتزا بگذارم رضا نون هم خرید اما کپک داشت ...
گفت اشکالی نداره ...
پسرها خیلی کم و اندک به هانا نزدیک شدن الان خیلی بهتر شدن ...یه جورایی هانا براشون دزدی هست که خاله شون رو گرفته دیروز هم با هانا که تکی عکس گرفتم گفتم میخواهم با پسرها و هانا با هم عکس بگیرم هر دوتا سریع امدن ...
فعلا هم بی صبرانه منتظر شنبه هستم تا هم رضا بره سرکار و هم من بتوانم برم دنبال کارهای بیمه ام و ببینم بلاخره حقوقم دوباره برقرار میشه یا نه .








